هفت سال گذشت

خرید بک لینک
الان دقیقا ساعت 4/47 دقیقه صبحه

جانان کنار باباش اروم خوابیده و من بعد از مدتها اومدم اینجا

نوشته دوستان رو خوندم و دلم تنگ شد برای گذشته

برای همه ادم هایی که اینجا ناتموم موندن

شخصیت هاای که وسط راه ول کردن و رفتن

هر چند زندگی همینه

خیلی ها  وسط راه یه هو اونطرفی رفتن یا خیلی هم یه هو نبود بعد از کلی درد و رنج اونطفی رفتن

الان که فکر میکنم میبینم کی میدونه فردا چه خبره...

کاش میشد همه با هم بریم اونطرف هیچ کی غصه نخوره خوب

ولش کن اصلا

وبلاگ جانم تو مثل یک کتاب ارزشمند هستی برای من و من بسیاااار دوستت دارم

امیدوارم یه روزی از عروسی جانان و مدل موهام هم اینجا بنویسم یا روزی که مامانبزرگ شدم

بعد از مامان شدن انگار از رویاهام دست کشیدم و این خیلی بد و مزخرفه

ولی از طرفی انگار با دیدن صورت دخترم هر بار توی خود خود بهشتم

وقتی لپاشو میبوسم و موهاشو بو میکشم

خدایا شکرت و دوستت دارم همیشه و تا ابد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت 4:38&nbsp توسط تنها خانوم  | 

دلنوشته ها...

ما را در سایت دلنوشته ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 10:22

صفحه بندی