جانان کنار باباش اروم خوابیده و من بعد از مدتها اومدم اینجا
نوشته دوستان رو خوندم و دلم تنگ شد برای گذشته
برای همه ادم هایی که اینجا ناتموم موندن
شخصیت هاای که وسط راه ول کردن و رفتن
هر چند زندگی همینه
خیلی ها وسط راه یه هو اونطرفی رفتن یا خیلی هم یه هو نبود بعد از کلی درد و رنج اونطفی رفتن
الان که فکر میکنم میبینم کی میدونه فردا چه خبره...
کاش میشد همه با هم بریم اونطرف هیچ کی غصه نخوره خوب
ولش کن اصلا
وبلاگ جانم تو مثل یک کتاب ارزشمند هستی برای من و من بسیاااار دوستت دارم
امیدوارم یه روزی از عروسی جانان و مدل موهام هم اینجا بنویسم یا روزی که مامانبزرگ شدم
بعد از مامان شدن انگار از رویاهام دست کشیدم و این خیلی بد و مزخرفه
ولی از طرفی انگار با دیدن صورت دخترم هر بار توی خود خود بهشتم
وقتی لپاشو میبوسم و موهاشو بو میکشم
خدایا شکرت و دوستت دارم همیشه و تا ابد
ما را در سایت دلنوشته ها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10